این روزها در جمعهای مختلف که حضور مییابیم، تفكرات و نظرات مختلفى قابل مشاهده است؛ اما دو گروه پررنگ تر هستند:
گروهی با شور و حرارت از جنگ و خوبى هاى آن حرف میزنند؛ میگویند آمریکا و اسرائیل و استکبار زور میگویند، جنایتکارند و باید آنها را شکست داد؛ «جنگ، جنگ تا پیروزی!»؛ حتی اگر بهایش از بین رفتن زیرساختها، کشته شدن هزاران انسان و ویرانی كشور ایران باشد!
در سوی دیگر، جمعی هستند که آنها نیز از وقوع جنگ خرسندند؛ از نارضایتیها و کاستیهای چهل سال گذشته مثال میزنند و باور دارند که این جنگ شاید تنها راه نجات باشد. برخی از آنان نیز تا آنجا پیش میروند که میگویند حتی اگر ایران ویران شود و حتی اگر کودکان مدرسهای هم کشته شوند، مهم این است که ایران «آزاد» شود.
البته این دو گروه معمولاً کسانی را که با آنها همعقیده نیستند با طعن و کنایه «وسطباز» میخوانند!
من در اينجا کاری ندارم چه حرفى، امروز حق است و چند نفر ايرانى از هر کدام از این نظرات دفاع میکنند؛ شاید میلیونها نفر در هر دو سو باشند.
اما یک نکته ساده را نباید فراموش کرد: اگر در یک کشور نود میلیونی، پنجاه میلیون نفر عقیدهای اشتباه داشته باشند، آن عقیده همچنان اشتباه است!
و شمار هواداران، هرچقدر هم زیاد باشد، تضمینکننده درستی نیست. ممکن است هر دو گروه بخشی از حقیقت را ببینند و بخشی را نادیده بگیرند.
مسئله اينجاست كه شاید هر يك از ما تحت اثر ((غریزه جمعى)) و ((فشار هنجارى)) به خاطر جو اطرافمان اينگونه فكر مى كنيم.
از روزی که انسانها گرد هم آمدند تا جامعه بسازند، این دو نیروی بنیادین رفتار آنان را شکل دادهاند.
غریزه اجتماعی ریشه در تکامل دارد؛ میل به تعلق و هماهنگی باعث بقای جمعی شده است. اما همین نیرو میتواند ذهن انسان را به جهتهایی سوق دهد که با عقل و ارزشهای شخصی او ناسازگارند.
روانشناسان اجتماعی این پدیده را بارها آزمایش کردهاند. در پژوهشى درباره همنوایی، افراد صرفاً به این دلیل که جمع، نظر دیگری داشتند، قضاوت بینایی درست خود را انکار کردند.
در آزمایش ديگرى درباره اطاعت از اقتدار، انسانها شوکهای خطرناک به دیگران وارد کردند، فقط بهخاطر دستور یک مقام بالاتر! و در تجربه معروفى در زندان استنفورد، نقشهای اجتماعی باعث شد افراد ظرف چند روز رفتارهایی خشن و سلطهگرانه بروز دهند.
همه اینها یک نکته را نشان میدهد:
ذهن انسان برای «تعلق» طراحی شده است، نه الزاماً برای «تحلیل». گاه فرد ترجیح میدهد با جمع همصدا شود تا تنها نماند. همین مکانیزم به تفاهم اجتماعی کمک میکند، اما وقتی با هیجان، هویت گروهی یا ترس جمعی ترکیب شود، میتواند تفکر عقلانی را قربانی کند.
به گفته اندیشمندانی چون هابرماس و آرنت، جامعه سالم زمانی شکل میگیرد که انسانها بتوانند از دایره عاطفه و تعصب بیرون آیند و بر پایه اخلاق انسانی و خرد جمعی گفتوگو کنند. از همين رو و به نظر من دموکراسی گفتوگویی هابرماس مفهومی است که ایران و جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارند.
اما موضوع مهم این است:
با وجود اين فشارها و عليرغم هر عقيده اى كه داريم
اولا بدانيم كه الزاما نظرات مخالف ما يا به قولى وسط بازى امرى اشتباه نيست!
ثانيا، باید ارزش جان انسان را به عنوان خط قرمز هر بحث سیاسی بپذیریم؛ هیچ آرمانی نباید بر ویرانی کشور و مرگ انسانها بنا شود.
ثالثا، باید از برچسبزدن و دوقطبیسازی فاصله بگیریم و به گفتوگو روی آوریم؛ جامعهای که فقط فریاد میزند، هیچگاه به فهم مشترک نمیرسد.
رابعا، لازم است هر فرد پیش از تکرار یک شعار یا پیوستن به یک موج جمعی، لحظهای مکث کند و از خود بپرسد: آیا این نظر واقعاً از اندیشه من آمده است یا از فشار جمع؟
و سرانجام، باید بپذیریم که میهن و انسانیت از هر جناح و ایدئولوژی مهمتر است.
لذا وقتی عقلانیت و اخلاق بر شور و خشم غلبه کند، جامعه قابلیت ترمیم مییابد. آنگاه فشار هنجاری به وجدان تبدیل میشود، جدلهای هویتی به تفاهم بدل میگردد و انسان به معنای واقعی کلمه به انسانیت خویش وفادار میماند.